تبليغاتX
This Is Me

This Is Me

جلوی آینه وامیستم .
چشام گود افتاده … کنج لبم چین خورده ؛ رنگم پریده ؛ خواب ندارم
احساس می کنم دیوونه شدم
ماژیک قرمز رو از توی کشو بر می دارم و روی آینه می نویسم : روانی …
اونی که توی آینه واستاده ماژیکو از دستم می گیره و روی صورتم می نویسه : خودتی …
خب راس می گه دیگه .
از خونه می زنم بیرون .
دو تا میلان پایین تر تابلوی دکَتر َروانپزشک چسبیده به دیوار .
از پله ها میرم بالا .
احساس می کنم یه نفر می خواد بهم آمپول بزنه .
توی اتاق انتظار دو نفر نشستن .
یه منشی خوشگل که داره توی آینه خودشو میسازه و یه مریض تر از من .
صدای آدامس جویدن میاد .
می رم جلوی منشی و قیمت ویزیت رو می پرسم .
به چشام نیگا می کنه و میگه مریض خودتونین ؟
میگم مریض ؟ نه مریض نه … دیوونهه خودمم .
پرستار لبخند می زنه و روژ لب قهوه ایش تا بناگوشش کشیده میشده .
ردیف مرتب دندونای سفیدش می زنه بیرون و حس می کنم این بهترین تصویر مصنوعیه که امروز دیدم .
- خدا نکنه …
میگم : چیرو قرار خدا بکنه یا نکنه ؟
میگه : اینکه شما میگین دیوونه این ….
- خب دیوونه ام دیگه …. بهم نمیاد ؟
- نه … نمیاد .
روژ لبشو که روی میز افتاده بر می دارم و می مالم به لبم .
- حالا چی بهم میاد ؟
چشای منشی از حدقه می زنه بیرون و لبخند روی لبش می ماسه .
مریض دیگه لبخند می زنه .
سه تا هزار تومنی می ذارم جلوی منشی گیج .
یه شماره بهم میده با یه دستمال کاغذی و روژ لبشو از روی میز بر میداره .
لبامو پاک می کنم و طعم روژ لب روی توی دهنم حس می کنم .
طعمش مثه بوسه است .
چسبناک .
میشینم کنار یارو مریضه .
یه آدمه با ته ریش و موهای مرتب و لباس ابی و شلوار خاکستری و بوی ادکلن بیک قرمز میده .
بهش میگم : - شما هم دیوونه این ؟
سرشو بر میگردونه و توی چشام زل می زنه .
- اره … دیوونه ام … همین دیروز حس کردم دیوونه شدم .
- چطور فهمیدی ؟
مرد انگار که بخواد یه خاطره تلخ رو به یاد بیاره رفت توی خودش و آروم گفت :
- دیروز به یه دختر که از مدتها پیش عاشقش بودم ابرازعشق کردم .. اونم بهم گف تو دیوونه ای برو روانپزشک …
- چه طوری بهش ابراز عشق کردی ؟
- گفتم … تو دل منو می لرزونی لعنتی .. خوابمو گرفتی … خوراکمو گرفتی … توی اون چشات چی ریختی که وقتی نیگام می کنی تا ته دلم می سوزه … گفتم اگه بخوای دلمو از توی سینه ام می کشم بیرون می دم بهت .. دس از سرم بردار .. یه جوری بهم نیگا کن که ازت بدم بیاد … نمی خوام عذاب بکشم …
گفتم : - خب دیوونه ای دیگه راس گفته …
لبخند زد و گفت : خوشم میاد .. دیوونه بودن عالمی داره .
در اتاق دکتر باز شد و یه زن اومد بیرون و مستقیم رف بیرون .
منشی به یارو مریضه چفتی من نیگا کرد و گف : آقا شما برین .
پاشد رف .
من موندم و منشی که همونجور زیر چشمی منو می پایید .
بهش گفتم : شما ازدواج کردید ؟
- بله ؟ با منید ؟
- آره .. مگه کس دیگه ای هم هس ؟
با یه حالتی که توش صدا تا به تو چه بود بهم گف : نه .
گفتم : با این یارو دکتره رابطه نامشروع داری ؟
یه دفه منشیه از جاش بلن شد و داد زد : یعنی چی آقا این چرت و پرتا چیه ؟ خجالت نمی کشی ؟
در اتاق دکتر باز شد و یه دیوونه دیگه اومد بیرون با لباس سفید .
- چیزی شده خانم زارعی ؟
- آقای دکتر ایشون به من حرفای نامربوط می زنن .
یارو دیوونهه دکتر بود !!! به من نگاه کرد .
- مشکلی دارید شما ؟
- دیوونه ام دیگه .. آدم از دیوونه چه توقعی می تونه داشته باشه .. به خانم منشیتون گفتم از آقای دکتر خوشت میاد … ایشون فیوزش پرید .
دکتره به منشی نگاه کرد : شما آروم باشید لطفا .
بعد به من اشاره کرد که برم توی اتاقش .
رفتم .
اون مریضه اولیه روی تخت دراز کشیده بود .
دکتر بلندش کرد و گف : این قرصایی که برات نوشتم روی نصفشو بخور … کم کم خوب میشی .
مریضه به من لبخند زد و آروم بهم چشمک زد .
دکتره چاق بود با یه شکم چرب آلود .
کله کچل .
عینک گرد روی دماغ پهن .
نشست پشت میزش و از توی کشو یه لقمه نون که وسطش سبزی و پنیر بود در اورد و لمبوند .
- ببخشید .
- خواهش می کنم .
- اسمتون ؟
- علیرضا شاهسوند .
- مشکلتون چیه ؟
- حس می کنم دیوونه شدم …
- چرا این حسو می کنید .
- چون …چون حس دیگه ای ندارم که بکنم …چون هیچی اونطوری که باید باشه نیس … از همه آدما متنفرم … کسی رو دوس ندارم … شبا خواب ندارم … همش عرق می کنم .. دوس دارم خودمو خفه کنم …. الان که دارم به شما نگاه می کنم دارم توی ذهنم تصور می کنم که وقتی شما میرید حمام و لخت میشید چه شکلی میشید با اون شکم گنده و هیکل قناستون … اصلا کی به شما مدرک دکترا داده .. کدوم خری ؟
دکتر لقمه توی گلوش گیر کرد .
به سرفه افتاد و اندام دنبه ایش به شدت تکون خورد .
دیگه داش حالم به هم می خورد .
از اتاق زدم بیرون .
منشی باز داش خودشو توی آینه دید می زد .
بهش نگاه کردم و گفتم :
- می دونی تو خوشگلی … یه میمون خوشگل .
پشت سرم که در اتاق رو زدم به هم صدای جیغ منشی و نعره دکتره خورد تو گوشم .
اومدم توی خیابون .
نفس عمیق کشیدم .
یه لبخند پهن زدم و احساس کردم حالم خوب شده .
برگشتم و تابلوی دکتره خوب نیگا کردم تا اسمش توی ذهنم بمونه .
دکتر خوبی بود
+ نوشته شده در  Sat 5 Dec 2009ساعت 7:6 PM  توسط   | 

واستادم روبروش ,
چشاش انگاری به چشام نیگا می کرد ولی بدون هیچ احساسی
گفتم بهش : ببین .. هر چی بوده تا حالا تموم شده
هر کاری تو کردی و هر کاری که من کردم توی گذشت این سالها حل شده
الان چیزی که مهمه اینه که من دوستت دارم .. این دوست داشتن استریلیزه اس ,
می فهمی .. ینی دیگه آخر دوس داشتنه … هیچ خری مثه من نمی تونه تو رو اینطوری دوس داشته باشه
اصلا اگه دوستت نداشتته باشم احساس خلاء می کنم
به اینکه تو رو داشته باشم نیاز دارم … می فهمی ؟
رفت جلوی آینه و هول هولکی روژ لبشو مالید
اونقدر عجله داشت که یه خورده از روژ لب , از خط لبش زد بیرون
دستمال ابریشمیشو برداشت و اون یه خورده رو پاک کرد …
گفتم : ببین دیوونه .. تو همینطوری هم خوشگلی .. دیگه این قر و فرا واسه چیه .. بدون روژ لبم دوستت دارم .
ولی توجهی نکرد …
دنبال کیفش می گشت .
دنبال یه جایی از بدنم می گشتم تا بخارونمش .
من هر وقت کلافه می شم باید یه جایی از تنمو بخارونم .
گفتم : چرا به حرفام گوش نمی دی … می خوای بپرم بالا بعد مثه گوجه فرنگی روی زمین پخش بشم تا گوش بدی به حرفام ؟
کیفش رو پیدا کرد و از اتاق زد بیرون و در رو محکم زد به هم
احساس یه مگس رو داشتم که با لنگه دمپایی له شده .
اووووف … لع نت به این زندگی نفهم احمق بی شعور خر
آخه من که هر چی چیز قشنگ بودگفتم واسش که …
یه حس قلقلکی بد داش توی تنم وول می خورد که این روژ لبشو واسه کی مالید
معمولا روژ لب نمی مالید این وقت صبح
زدم از خونه بیرون .
با ماشین من رفته بود .. بدون اجازه … پس من چه نقشی دارم این وسط .
بوقم اگه بودم یکی منو می زد حداقل .
سرگردون و عاجز ( مردای این مدلی خیلی تابلوان ) با دستای آویزون ( درست مثه جوراب زنونه ای که روی بندرخته ) راه افتادم توی خیابون .
مردم مثه وحشی ها بهم تنه می زدن و هیچکس یه عذر خواهی خشک و خالی هم نمی کرد .
حال و حوصله عصبی شدنم واسم نمونده بود .
آدم بی ادبی هم نبودم که فحشای تحریک کننده و تنش زا بدم .
بذار تنه بزنن .. دل که شکسته باشه چه دو تیکه باشه چه هزار تا فرقی نمی کنه .
همینطور آویزون داشتم قدم می زدم که رسیدم به کافه همیشگی .
رفتم تو و نشستم پشت میز .
وقتی به هم ریخته باشم یه نوشیدنی گرم می تونه یخای درونیمو باز کنه و بخاراتش مغزمو بخور بده .
سه دقیقه نشستم ولی انگار نه انگا .. یه نفرم نیگا نکرد که آقاهه خرت به چن من .
خواستم بکوبم روی میز که حداقل نظر گارسونای سر بهوا رو جلب کنم که دیدم بی ادبیه .
داشتم قسمت ” چاره اندیشی مودبانه ” مغزمو فعال می کردم که یه خانوم نشست روبروم .
به چش هنری خوشگل بود و تو دل بروی فوری .
من ازاین آدمای تودل بروی فوری خوشم نمیاد چون همچین می رن توی دل آدم که تا آدم به خودش بیاد کاراز کار گذشته
یه نیگاه گذرا انداخ تو چشمم
حس کردم که یه تغییر و تحولاتی داره اتفاق میفته که اگه رو به تکامل پیش بره وضعیت درام میشه .
زیر لب عذر خواهی کردم و پاشدم ..
پا شدن من همانا و نشستن یه یارو پت و پهن و چارشونه که بوی ادکلونجاتش گیجم کرد همانا .
خواستم بهش بگم : مرتیکه پر رو حداقل بذار من پاشم بعد … ولی خب به من چه .
هیچکدومشون یه نیگاه هم به من نکردن که حداقل حس کنم عددی هستم
از کافه زدم بیرون عصبی تر از وقتی که واردش شده بودم .
چند قدم که رفتم حس کردم راه رفتن برام سخت شده و سرم گیج رف .
نشستم کنار خیابون و سرمو گرفتم توی دستام .
نیم ساعت نشستم.
توی این مدت یه نفر نگفت زنده ای یا مرده .
فکر نمی کردم آدما تا این حد از هم دور شده باشن .
هر کسی فقط به فکر خودشه و همین و بس .
از وسط خیابون که رد می شدم یه لحظه ماشینمو دیدم که پشت چراغ قرمز واستاده بود .
اون( نامزد نامردم ) پشت رل بود و کنارش … یه جوون ژیگولو .
مثه یه سطل ماست که از دس یه بچه میفته و وقتی می خوره زمین تا شعاع چن متری پخش می شه با دیدن این صحنه شخصیتم و عشقم و امیدم ولو شد رو زمین .
سردم شد بعد عرق کردم و بعد لرزم گرفت و خیلی فوری قلبم که شدیدا غیرتی شده بود , با مشت به سینم کوبید و بعد چشام سیا تاریکی رفت و خیلی زود بعدش مثه آدمای خیلی مست تلو تلو خوردم و رفتم تو دیفال حقیقت عریان .
چراغ سبز شد و ماشینا مثه الاغ از پس و پیشم رد شدنو و من مثه گاو موندم اون وسط .
آب دهنم مونده بود که بره پایین یا کاملا خشک بشه .
انگشت شصت پام تیر می کشید رو آسفالت داغ .
هر جوری بود قوای باقی مونده منو کشوند تا اونور خیابون .
نمی دونستم الان باید به چی فک کنم .
سلولای مغزیم دچار افسردگی حاد عشقی شده بودن .
دستمو گرفتم به دیفال .
داشتم سعی می کردم که احساسات منفیمو بالا بیارم که یه صدایی از بالای سرم اومد که :
- ممد رضا .. ممد رضا … معلومه کدوم گور بودی ؟
سرمو بردم بالا و هر چی توی دهنم بود فرو دادم جای اولش .
محسن بالای درخت روی یه شاخه نشسته بود و تخمه کدو میشکوند .
گفتم : اون بالا چیکار می کنی میمون ؟
گفت : تو باز چته جوون ناکام ؟
گفتم : به تو چه …
گفت : حالا به من چه یا به من نه چه وقت تمومه .. زنگ خورده .. باید برگردیم سر کلاس .
گفتم : ینی چی ؟ زنگ چی خورده … دیوونه ؟
دستشو محکم کوبید رو پیشونیشو و داد زد : باز یادت رف آخر حواس … کلاس ” چگونه مرگ فجیع خود را فراموش کنیم ” … نکنه یادت رفته یه ماهه که مردی بدبخت …
مردم ؟ … آخ … من هیچوقت مرده خوبی نمی شم … نفس عمیقی کشیدم و اینبار من کوبیدم رو پیشونیم .
- آره .. یادم رفته بود باز … آخه عادت کردن به این وضعیت ( منظورم روح بودنه ) یه خورده سخته .
گف : - نکنه باز رفته بودی خونه نامزدت ؟ عاشق دلسوخته …
سرمو تکون دادم و گفتم : - آره … ولی فک می کنم آخرین بار بود …
تازه داشتم می فهمیدم که چرا هیشکی محل خرم بهم نمی داد .
و تازه برام جا افتاد که چرا راه رفتن برام سخت بود .
آروم از زمین کنده شدم و با محسن رفتیم سر کلاس .
توی راه از محسن پرسیدم : تو زنگ تفریح بین کلاسا کدوم گوری می ری ؟
خندید و گفت : می رم پشت دیفال بهشت حوریا رو دید می زنم .
گفتم : ای نامرد دغل … بابا تو دیگه کی هستی … از این به بعد منم میام .
به زمین گرد کوچولو که از دور شکل یه فضله موش بود نیگا کردم و یه لبخند تلخ نشست رو لبام .

* نکات اخلاقی و غیره *
۱ - برای ما آدما هیچ چیز خیلی زود جا نمی افته به همین خاطر باید برای جا افتادن یه سری کلاسو بگذرونیم .
۲- آدم خوبه هیچوقت بی ادب نباشه حتی بعد از مرگ , به این می گن پایبندی به اصول اخلاقی .
۳- من هنوز نفهمیدم یه روح زنده باشم بهترتره یا یه زنده مرده .
۴- یه دوست خوب خیلی خوبه … خصوصا توی اون دنیا .
۵- گاهی اوقات به بعضی آدما احساس همین روحه دست میده وقتی که کسی بهشون هیچ توجهی نمی کنه.. اونوخ اونا واسه این که بفهمن زنده ان یا مرده خودشونو می کشن … بعدش طفلکیا تازه می فهمن که زنده بودن .!
۶ - نکته انحرافی داستان تخمه شکستن ( اونم کدو ) توسط یه روح بود که یه حس زنده بودن مسخره رو تداعی می کرد
۷ - نکته آموزنده رد شدن روح از خیابون بعد از قرمز شدن چراغ راهنمایی بود .
۸- نکته ضد ارزشی دید زدن حوری های بهشت توسط ارواح شیطون بود .

+ نوشته شده در  Sat 5 Dec 2009ساعت 7:3 PM  توسط   | 

دوست داشتن ؛ خیلی شبیه احتیاج داشتن است
یک جور احتیاج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
یک نفر را که می شناختم یادم هست که برای فراموش کردن خاطرات بدش ؛‌عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خیلی عاشق است !
یکبار دختر همسایه از پشت دیوار از من پرسید :
- چرا منو دوست داری ؟
و من حس کردم بعد از این سئوال روی گونه سمت چپش او و روی احساسات من ؛ چال کوچکی افتاد
هر احساسی ؛‌ یک نتیجه دارد
احساسات غم انگیز من به اشک ختم می شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هایی کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما باید سرانجامی داشته باشد
هیچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم

خیلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آینده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نیست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی دیگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گیرد و کمی فراموش می کند
دوباره عصیان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند
همه چیز را به هم می ریزد و در پی یافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهایی می گریزد و باز
خودش را می بیند و ناامیدانه به دیوار بلند و قطور آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
صدایش در کوچه بن بست پریشانی اش پژواک می یابد و او
باز هراسان و دربدر از خویش می گریزد تا شاید
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بیابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده ((‌ دوستت دارم ))‌را تکرار می کنند
همه چیز به تعفن کشیده می شود
خلاء ؛‌ عمیق و عمیق تر می شود و در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اینکه خودش بفهمد
کشیده می شود درون آن چاله تاریک و سیاه
فریاد می زند و کمک می خواهد
آن بالا در گوشه ای تاریک دو نفر همدیگر را می بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس های هوسناک است
….
آدم ها همینطور توده وار زیاد می شوند
آدم ها توده وار مثل موریانه های سیاه ؛ زیاد و زیاد تر می شوند
موریانه ها چوب را به انحطاط می کشند و آدم ها یکدیگر را
آدم ها موریانه وار ستون های چوبی انسانیت را به انحطاط می کشند
و موریانه ها شرمزده به خانه باز می گردند .

گناه باید لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هیچ لذتی در پس گناهان بیشمارشان نیست
یا آدم ها خیلی احمق شده اند
و یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم
….
همیشه در نوشته های من خدا حضور داشته است
چون خدا همچون دختر بچه کوچکی در درون من نفس می کشد
و در تمام نوشته های من ؛‌ شیطان هم حضور داشته است
چون شیطان همچون سوسکی سیاه با شاخک های دراز در درون تاریک های درون من لانه کرده است
دختر بچه کوچک از سوسک سیاه نمی ترسد ولی از آن بدش می آید
یکبار دختر کوچک درونی من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان برای خودش خانمی شده بود
سوسک سیاه نفرت انگیز من از چاه های متعفن درونی خودم متولد شده است
و دختر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبی هایی که دارم رشد می کند
من حامل خدا و شیطانم
و در تمامی کارها و حرف ها و نوشته هایم آثاری از این دو را به همراه دارم
دخترک زیبا و کوچک درونی من دستانی کوچک و لطیف با انگشتانی کشیده دارد
و چشمانی درشت و زلال و همیشه مرطوب
و من گاهی ناخواسته اذیتش می کنم
و او به جای گریه کردن سکوت می کند و نوازشم می کند
و من از این سکوت و نوازش او ؛‌ به گریه می افتم
و سوسک سیاه در لحظه های گریه من در ته عمیق ترین چاله هایی که نور را یارایی برای رسیدن به آنجا نیست مخفی می شود و با کرک های زمخت پاهای کلفتش سعی می کند چاله را عمیق تر کند
دختر کوچک درونی من هیچگاه سوسک را نمی کشد
دختر کوچک درونی من نور را دوست دارد و من گاهی تمام دریچه ها را برویش می بندم
درون من گاهی شبیه سیاهچاله های متعفنی می شود که خودم هم از آن گریزانم و گاهی دست های کوچک دختر بچه کوچک درونی من دریچه ها را باز می کند و من دوباره نفس می کشم
من حامل تمام خوبی ها و حامل تمام بدی هایم
دختر کوچک درونی من عاشق من است و من بیشتر اوقات او را از خود دور می کنم
دختر کوچک درونی من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگیرد و با خودش ببرد به دشتی که تمام وسعتش سبز و لاجوردیست
و من گاهی فراموش می کنم که او برای بزرگ شدن به چیزهایی نیاز دارد
من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم
و این عمیقا تاسف بار است .
+ نوشته شده در  Sat 5 Dec 2009ساعت 6:59 PM  توسط   | 

خدای من سلام

نمی دانم این روزها مشغول چه کاری هستی

این روزها یاد ابراهیم می کنم

همان که تبر به دستش دادی ، که بت های دیگران شکست

کاش دوباره او را به زمین بفرستی، فقط بگو مواظب باشد تا تبرش را بر دوش حسین و عباس و اکبر نگذارد

نمی دانم این روزها مشغول چه کاری هستی؟

نکند تو را هم با حسین در کربلا کشته اند

پس چرا قبر تو که از همه بالاتر بودی ضریح و گنبد و بارو ندارد؟

قبلا فکر میکردم تو با آدم زاده شدی و با مسیح مصلوب

در احد بود یا بدر؟، یکی فریاد میکرد، محمد اگر مرده است، خدایش هنوز زنده است

بعد ها گفتم شاید، در کربلا ، تو را سر بریده اند

اگر نمرده ای، حتما پیر شده ای

خاموش کن آن دستگاه خلقت لعنتی را و نگاه کن به آنچه تولید کرده ای

انگار دیگر پیر شده ای، حواست نیست

گرگ را با هیکل انسان خلق میکنی و روباه را در هیاتِ عابد

دست های رو به آسمان را نمی بینی؟ای بصیرِ خبیر

سرهای به سجده رفته را و دل های شکسته را چطور؟ تو که گفتی قریب من حبلِ الورید

پس کجایی، نکند سر به زیر انداخته ای و مشغول رنگ کردن گل ها و طبیعتی؟ ای فعالِ مَن یشاء

شاید عاشق شده ای؟بی راه رفته ای

دیگر در این زمین لیلی نیست تا مجنونش شوی

پیر شده ای به گمانم ای لم یلد و لم یولد

ای قادر قدیر، ای حاکم حکیم، ای باصر بصیر

ای سامع سمیع، ای جابر ودود، ای حی لایموت

اینجا گریختن از تو رسم شده و بریدن از تو شرافت

گریزانم از گریخته هایت و بریده ام از بریده هایت

ابراهیم تو کجاست؟بفرست بیاید اگر که قادری؟

آنقدر به او بتخانه نشان دهم که تا صبح وعده های تو

هی بت بشکند، هی بت بشکند

اما آتش این خلق بت پرست را بعید می دانم بتوانی گلستان کنی

ای پیر ناتوان ، فریاد می زنم ، خوب گوش می کنی؟

من را شناختی ای عالم علیم؟

فرزند آدمم ، فرزند روح تو

تو آدم را خلق کردی ، آدم مرا ، و من باز، تو را آفریده ام

هی دور می زنی ، هی دور میزنم، هی خلق میکنی ، هی خلق میکنم

تو بنده خلق کن و من هِی خدا خدا

خسته نمی شوی ؟ خاموش کن این دستگاه لعنتی خلقت را

چشمان نافذ بصیر تو کم سو شده و گوش های سمیع تو کم شنوا ، دست تو دیگر بالای دست ها نیست

این ها همه نشان از پیری است

ای پیر ناتوان ، فریاد می زنم ، خوب گوش می کنی؟

آتش جهنم را خاموش کن و درخت های بهشت را بسوزان

آن وقت ببین دیگر پرستنده ای هست که تعظیم تو کند؟

روی زمین تو ، بازار گرمِ گرم

دین می فروشند و دنیا می خرند ، بهشت می فروشند و جهنم می خرند

اینجا در این بازار ، کتاب های حرفِ تو ارزان شده ، شاید به قیمت شرف

اینجا شرافت را به مفت می فروشند

اینجا همه یا قدیس شدند یا قدیس کُش

من نیز میکُشم تورا ، قدیس قدسیان

دیگر مرید نیست،چونکه مراد مرده است

در سوگ هر مُراد ،مریدان همه می شوند مراد

قربانی می کنند این خلق پُر خدا ، در پیشگاه خلق

خون تو را خدا

خراب کرده ای، ای قهار

اینجا هوا پس است

در بازار شهر ما، خدایان مثل تو ، تولید می شود، روزی هزار هزار

مواظب باش اگر

یک روز ناشناس بیایی به روی این زمین

یا می فروشند تورا، یا می کُشندت به قهر

باید که بشکنم تو را

دیگر به دردِ من نمی خوری

باید بسازمت ز نو

یک رَبِّ چاره ساز، یک قادر حکیم

در بازار هم ،تمام خدایان ،یا مثل تو ، یا قلابی اند

باید دست به کار شوم

اما قول می دهم،او هم اگر پیر شود

عاقبتش مثل توست

مثل خدای قبلی ام

+ نوشته شده در  Sat 5 Dec 2009ساعت 6:51 PM  توسط   | 

تیترهای زرد در آینه تاریخ

انگشت نگاري از کريستف کلمب در لحظه  ورود به خاک آمريکا

 

بابا طاهر عريان: من در کنفرانس برلين حضور نداشتم

 

يهودا: تصوير بدي که از من در اذهان عمومي ترسيم شده، غير واقعي و کار فتو شاپ است.... اگر من نبودم کسي سفره شام آخر را جمع نمي کرد...

 

هارون الرشيد: در هارونيه زنداني سياسي نداريم

 

چنگیزخان مغول: گزينه حمله نظامي به ايران، فعلا در دستور کار من قرار ندارد.

 

به دليل عدم رعايت موازين اخلاقي، باغ شداد تا اطلاع ثانوي پلمپ شد.

 

خودسوزی ققنوسها ربطی به پژو و ایران خودرو ندارد

 

مجلس سناي روم هشدار داد: ايران در صدد دستيابي به فناوري توليد منجنيق است

 غزالی: راهزنها درس خوبی به من دادند... از این به بعد همه اطلاعاتم را روی کول دیسک ذخیره می کنم

ابراز ندامت سلطان مسعود غزنوی: حسنک کجایی؟!

حکم تعلیق باغهای بابل صادر شد

 

احتمالا  اگر در روزگاران قدیم هم نشریات زرد وجود داشتند ، شاهد تیترهای زیر بودیم:

 

 

عمومی:

حسن صباح: من عضو القاعده نیستم

 

اعتراف گالیله: ببخشید، بخاطر تاثیر نوشیدنی غیر مجاز بود که فکر کردم زمین دارد می چرخد

 

ابو کیهان بیرونی: ابو علی سینا مدرک خود را از دانشگاه هاوایی گرفته است!

 

پارتی شبانه در قونیه لو رفت./ دستگیری مولانا و میهمانهایش در حین رقص دسته جمعی....

 مولانا: از همه پخش کنندگان کتیبه میهمانی خصوصی­ام و همچنین از جدائیها شکایت می کنم!

ورزشی:

سهراب: نتیجه را قبول ندارم،رستم اضافه وزن دارد

 

احتمال انجام تست دوپینگ از رستم

 

پخش زنده دربی خانوادگی رستم و سهراب از طریق جام جم

 

اجتماعی

جویندگان عاطفه در جستجوی شمس تبریزی

 

مادر فولادزره پس از دریافت جایزه زیباترین زن سال:‌ خبر جراحی پلاستیک من شایعه ای بیش نیست

 

افزایش شهریه ثبت نام در جندی شاپور

 

حوادث:

دختر اغفال شده: با او در بوستان سعدی آشنا شده بودم

 

میرداماد در پزشکی قانونی: خوشحالم که تبرئه شدم.

 

راز کفشهای گم شده سهراب،‌... سیندرلای قلابی دستگیر شد

 

حکم اعدام در انتظار قابیل

 

مذهبی:

برادران یوسف: این یک کار تیمی بود!

 

"آقای نمرود"! لطفا عوامل تخریب بتخانه را شناسایی کنید.../ تشکیل کمیته حقیقت یاب برای شناسایی متهم

 

شیطان به اغماء رفت

 

هنر:

زلیخا: زندگی خود را وقف صحنه(!) کردم

 

نمایشگاه نقاشی های مانی در نگار خانه ارژنگ

+ نوشته شده در  Sat 5 Dec 2009ساعت 6:49 PM  توسط   |